تبليغاتX
آفتاب شب
آفتاب شب
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
تماس با علي تماس با صادق آرشيو صفحه نخست
  از دست زبون چی بگم ؟!     چهارشنبه 28 شهریور1386-10 قبل از ظهر-محمد علی (صادق)   

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

إذ یَتَلَقَّی المُتَلَقّیانِ عن الیمینِ و عن الشِّمالِ قَعیدٌ

ما یَلفِظُ مِن قَولٍ اِلّا لَدَیهِ رَقیبٌ عتیدٌ

                                    «سوره ی ق / 17 , 18 »

 

ترجمه : زمانی که آن دو فرشته ی دریافت کننده از طرف راست و چپ

آدمی نشسته اند و ( گفتار و کردار او را ) دریافت می کنند.

آدمی از دهان خود هیچ سخنی بیرون نیفکند مگر اینکه نزد او نگهبانی آماده است.

 

سلام  به شما که اومدید و منّت روی سرمون گذاشتید

هدف از نوشتن این آیات اینه که به خودم و شما که خیلی برام عزیزی

 بگم که یه کم ما آدما داریم تند میریم و حدّ و مرزا رو  رعایت نمی کنیم

 

بریم یه کم آیه ها رو موشکافی کنیم

امیدوارم که خدا کمک کنه و  بتونم حقّ مطلب رو خوب أدا کنم

همون اول کار بگم که اگه از عیب ها حرف زدم با خودمم و شاید ...

(بستگی به خود شما داره)

چون هرکی از خودش شناخت داره  و میتونه در مورد خودش قضاوت کنه

 

تلقّی یعنی دریافت

قعید هم، هم ریشه ی قعود است و به معنی نشسته آمده

در واقع منظور اینه که دو فرشته در همه حال همراه آدم هستن و

نامه ی اعمالش رو پر می کنن ( خوبی و بدی )

ولی در مورد این آیه اونقد روایت هست که بخشش خدا رو نشون میده

یعنی این روایت ها اگه گفته بشه دیگه به مهربونی خدا شک نمی کنیم

ولی وقت و صبر شما مجال این کار رو نمیده (میتونید خودتون تفسیرش رو بخونید) 

از طرفی توی این پست می خواییم بیشتر جنبه ی خوف (ترس) رو بگیریم

دادتون رو در نیارید!!!... قبلن داخل مقاله ی سر به زیر از رجاء (امید) گفتیم

 

در مورد آیه ی بعد بیشتر حرف داریم

چون بیشتر بحثم سر این آیه هست

 

همتون درس عربی رو خوندید و شک ندارم بیشترتون از این درس متنفرید

ولی اینجا میخوام به اونایی که معتقدن قواعد عربی هیچ کاربردی ندارن

ثابت کنم که اشتباه میکنن ... بگذریم !!!

 

در این آیه یه جمله ی استثنائیه داریم که شامل کلمه ی إلّا میشه

قبل از این کلمه فعل جمله به صورت منفی اومده

و این به خاطر تأکید خیلی زیاده

در واقع  این معنی رو میده که تمام حرفای ما توسط رقیب عتید

ثبت میشه ( چه با منظور و چه بی منظور ... همشون دیگه )

*عتید هم یعنی مهیّا و حاضر و آماده

 تا اینجا که روی الفاظ کار کردیم کافیه ...

 

آخه من موندم اگه ما ادعای مسلمونی داریم و

از نوع فول ورژنش هستیم ( شیعه دوازده امامی )

چرا باید به این آیه ها توجه نکنیم و بشینیم

هرچی که از دهنمون در اومد بگیم

حالا هی پشت سر اون یکی حرف می زنه ... آخ آخ آخ

حالا یه چیز رو خوب بلد نیستی ،

خب می میری بگی نمی دونم

آخه اونم میره به یکی دیگه میگه . همش که شد اطلاعات باطل و دو ریالی .

یا اینکه یه چیز می گیم و آشوب روانی بین یه جماعت راه می ندازیم

مثلن اگه خودم درس رو نفهمیدم چرا هی از این معلم بیچاره بگم

آخه دیگه آبرو براش نموند . تمام زحمات چند سالش رو ریختی دور

شاگرد جدیده هم که وصف حال معلم مقتول رو ازم شنیده

هی با خودش میگه واویلا حالا کی با این معلم فلان شده سر کنه

دیگه ازون درس بدش میاد و ... الخ ( مثلن درصدش توی کنکور میشه صفر%)

تقصیر منه دیگه ... درسته ؟

خیلی از این مثال ها می تونم بیارم ولی بهتره که خودمون فک کنیم.

 

زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد .

 


لينک به نوشته  |   
 
  رهروان ولایت بخوانند ؟!!!     چهارشنبه 21 شهریور1386-11 قبل از ظهر-محمد علی (صادق)   

* این پست یه کم طولانیه ولی خداییش ارزش خوندن داره *

 

اول فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به شما تبریک می گم

و یه بیت عرفانی هم از امام خمینی میارم تا باهاش حال کنید :

 

ماه رمضان شد، می و میخانه براُفتاد

 عشق و طَرَب و باده به وقتِ سحراُفتاد

 

دوم اینکه بریم سراغ آخرین مقاله از مقوله ی مهدویّت :

( خودم نفهمیدم چی گفتم )

 

رهروان ولایت بخوانند ؟ !!! ...

 

مولای من ! سلام

بگذار این بار بی مقدّمه شروع کنم، چرا که

درد دل و خون دل را بر کاغذ آوردن

 و قلم را با جوهر خون چرخاندن مقدّمه ای لازم ندارد.

 

مولای من!

تو تنها در میان دین داران دیگر ادیان ناشناخته نیستی بلکه در میان

 دین دارانی که قرار بر انتظار فرجت را دارند نیز غریبانه به سر می بری. 

 

آقای تنها و غریبم !

وقتی آنها را می بینم که زندگی را بدون هیچ یاد و ذکری عملی از تو

ادامه می دهند و تنها در هنگامه ی نماز، دعای فرج را

زمزمه می کنند و دیگر هیچ ، غبطه می خورم.

حال به خوبی می فهمم که چرا نمی آیی؟

در واقع علّت نیامدنت را در اعمال و رفتار و تفکّر آنها

به خوبی یافته و می یابم .

 

مولای من !

این ها انگار نمی خواهند بپذیرند که عقولشان مورد خطابتان خواهد بود.

کسی نیست بر سرشان فریاد زند که عقلتان را مقداری هم

در مورد آقای غریب و منتظِر ما به کار بیندازید.

کسی نیست به آنها بگوید که مقدّّمه ی ظهور ؛

 به پردازش نشستن تفکّر مهدوی است.

کسی نیست به آنها بفهماند که آدم مؤثر و مفید ،

شهروندی گره گشا در شهر ظهور است.

لابد خود را آدم های مؤثر و گره گشایی در شهر ظهور حس می کنند.

هیهات و هیهات و صد هیهات ...

چطور باید به آنها گفت که مهدی شخصیّت می خواهد نه شخص ! ؟

چگونه باید آنها را به سر راه آورد که مهدی غریبمان محققان و دانشمندانی

می خواهد که لایق 25 حرف باقی علم باشند ؟!

چگونه و چه شکل باید آنها را فهماند که

مولایمان،مهدی، هنگامه ی صبح ظهور

مخاطب ندای « أناالمهدی » اش برای پیوستن به او، آنهایی است که

کلاس مهدی شناسی را به خوبی گذرانده باشند ؟!

 

ای آدمیانِ مسلمانِ شیعه یِ قرآنی و مسجدی !

تا به کِی منتظر می مانید تا جمعه شبی آید و مراسمی و ذکری از مهدی ؟

تا به کِی باید به انتظار بنشینید تا یکی همنوع و هم جنس شما

پیدا شود و از مهدی برایتان بگوید ؟ تا به کِی ؟....

آیا به اندازه ی درستان، در مورد مهدی مطالعه کرده اید ؟!

آیا به اندازه ی آماده کردن مطلبی برای بیان به دیگران،

درس خود را برای پس دادن به مولایتان آماده کرده ای ؟

آیا اولویّت برایتان جایگاهی در زندگی دارد ؟

آیا می دانید که قرآن خواندنتان، غذا خوردنتان، راه رفتنتان، خوابیدنتان،

حرف زدنتان و ... همه برای روز ظهور است ؟

آیا از لحاظ علمی خود را برای شهر ظهور آماده کرده اید ؟

آیا می دانید مهدی زهرا (س) شهروند و یاور مذهبی صِرف نمی خواهد ؟

مهدی فردی را که فقط به درد دعای کمیل

 و عهد و ندبه و ... بخورد وَقَعی نخواهد نهاد.

بلکه مولای غریبمان شهروند و یاور مذهبی و علمی می خواهد .

چرا خود را به خواب زده اید ؟ چرا تکانی به خود نمی دهید ؟

چقدر ظهور را نزدیک می دانید ؟

آیا تنها دانستن اینکه امام در چه سالی متولّد

 شدند و در چه سالی غیبت فرموده اند

و نوّابشان چند تا بوده اند و کی بوده اند و کجا بوده اند، برایتان کافی است

و شما را شهروند خوبی برای ظهور می کند ؟

حواستان جمع باشد که نزدیکان دور نباشید بلکه دوران نزدیک باشید

یعنی مسلمان و شیعه بودنتان شما را فریب ندهد که به امام نزدیکم،

که با این اوصاف دورید. بلکه بر عکس آن قدر خود را به امام نزدیک کنید

که دوری انتظار شما را نرنجاند.

 

عزیزان به خواب رفته که امیدوارم قبل از صبح ظهور از خواب برخیزید و

آثار خواب آلودگی در چهره تان نمایان نباشد ، با این اوصاف هیچ کدام از

 شما مهدی یاور نیستید و شهروند خوبی برای شهر ظهور نخواهید بود.

چون مهدی باوری اوقات و افکار خود را

برای مولا اختصاص دادن معنا می شود.

پس بشتابید که ظهور نزدیک است و صبح ظهور روز جبران مافات نیست .

روز جبران کردن امروز است که روز دیروز ظهور است.

و بدانید تا هنگامی که این گونه سپری کنید مولای منتظَر را

 منتظِر گذاشته ای که فکر نمی کنم گناهی بخشودنی باشد !

 

در پایان هم تمام اینها را نصایح برادرانه ولی صریح و تند بدانید که

تنها رمز بیدار شدن شما این گونه نصایح است.

و در تمام این موارد خود را نیز مخاطب قرار می دهم .

 

                               « حمید روضه سرا »

 

منو ببخشید که سرتون رو درد آوردم... اصرار آقا حمید بود که

همه ی مقاله رو توی یه پست بذارم تا از حسّ و حال موضوع بیرون نیایین

اینم از مقوله ی مهدویّت که بحمد الله به یه جایی رسوندیمش

ایشالله که خدا از هممون راضی باشه

عزّت زیاد

یا مهدی ادرکنا


لينک به نوشته  |   
 
  ادمه ی پست قبلی      سه شنبه 13 شهریور1386-4 بعد از ظهر-محمد علی (صادق)   

 

 

تذکّر : دوست عزیز این مطلب ادامه ی مطلب قبلیه ...

اصلن قبلی رو خوندی  ؟! ...

اگه نخوندی بهتره یه نیگا بهش بندازی !

 

قسمت دوم                                                            

 

ای بشر غربی!

پنداشته ای که دین آخرالزمان به مثال و مانند دین مسیح غریب،

سیبل و هدف تحریف بوده است و به دنبال طرد آنی .

تو که فریاد عقلانیّت و تدبیرت گوش فلک را کَر کرده است!

پس کو آن عقلانیّت و تدبیرت در دین آخرالزمانی که

 ما از آن سراغی می گیریم و نمی یابیم؟!

ای بشر! ای تو که هر چیز جدید و تازه ای را کنجکاوانه توصیف می کنی،

پس کو توصیف و تفسیر تو از این دین آخرالزمانی؟!

به دنبال چه می باشی که در دین آخرالزمانی آن را نمی یابی؟

امّا نمی خواهد پاسخم را نجوا کنی که خود به خوبی بر جوابت واقف و آگاهم.

تو به دنبال مادّه و مادّیات بی حدّ و حصری حتی اگر به بهای

 قربانی شدن میلیون ها نفر از جنس خودت باشد!

 

تو به دنبال شکم و اجزای زیر شکم هستی!

 

تو برای رسیدن به منتها الیه لذّت این چند روزه ی دنیا

 به دنبال سلطه بر بشر هم نوع خود هستی.

و برای رسیدن به چنین سلطه ای عقل جاهلانه ی خود را به کار می گیری و

نتیجه اش میلیون ها تُن بمب متنوع است بر سر برادر و خواهر ازلی و ابدیت ،

اگر بفهمی !

ولی این را به خوبی بدان که خاتم الاوصیا و منجی نهایی

 بشریّت، هنگام ظهور نجات بخش آنچه را مخاطب قرار می دهد

 عقول بشری است نه شکم و آنچه را هدف پنداشته ای !

او می آید که به تو بگوید این همه أبنائت ( پدرانت )

 خود را به رنج و زحمت فکنده اند برای

تکمیل 2 حرف از علم بوده است و بدان که 25 حرف نهایی آن در نزد من است .

 

ای بشر !

بدان تا هنگامی که پاسخ صریح و زیبایی برای

 سوال به کجا رهسپارم؟ مهیّا نکنی همچنان

بی راهه خواهی رفت اگرچه بپنداری راه است و هموار .

 بدان تا هنگامی که عطش فطرتت را در پاسخ به

سوال در انتظار چه هستم ؟ سیراب نکنی

جاهل و نادانی اگر چه گمان و ظنّت بر این باشد که آگاه و فهیمی .

                  

او آمدنی است

لحظه ها می دانند ...

یک لحظه به عشق مانده ، او می آید

 

                               ادامه دارد ....

                             

                            « حمید روضه سرا »

 

 

 

 

 

 

امیدوارم که اماممون این مطلب رو خونده باشه و از همه ی ماها راضی باشه

همون طورکه دیدید که این مبحث ادامه داره ولی این قسمت که

بیشتر با غربی ها و غرب زده ها و طرف دارانشون سر و کار داشت تموم شد .

تا چند روز آینده ادامه ی مبحث به صورت خیلی تند و صریح به خود بچه مذهبی ها

می پردازه که ای داد و بیداد خودتون رو تکونی بدید و زیاد به خودتون ننازید

که شما هم خیلی عقبید و ...

به نظر من اون مطلب خیلی جسورانه تر بیان شده که زحمتش رو عزیز دلم

و استاد خوبم آقا حمید روضه سرا کشیده ...

 

 نظرتون چیه ؟

 

 


لينک به نوشته  |   
 
  علّت پرده نشینی امام عصر(عج) ... به نظر شما چرا ؟      یکشنبه 11 شهریور1386-0 قبل از ظهر-محمد علی (صادق)   

 

بسم ربِّ المهدی(عج)

 

سلام دوست عزیز

اومدم که دست بجنبونم و یه مبحث خیلی حساس رو مطرح کنم

امید دارم که از این مقوله استفاده ی کافی رو ببرید

اگه تا آخرش باهامون هستی ...بسم الله

یکی از مهم ترین هدف هام اینه که شما حتمن عقیدتون رو اعلام کنید

تا بتونیم از هم دیگه یه چیزایی یاد بگیریم.

 

قسمت اول                                                                    

 

شکوفه های صورتی فدای مهربونیات 

یه دل که بیشتر ندارم ،اونم فدای خنده هات

 

ما علف های هرز عالم هستی مورد ترحّم و رحمت وافره ی ربّ العالمین

 قرار گرفته ایم که به نازی از نازهای هاشمی مهدوی بسته ایم و وابسته.

 

ای خدا ما را به آن درجه از مهدی باوری برسان که مهدی یاور شویم و از قالب

علفهای هرز و مزاحم به پیچک های زیبا و عاشقی بدل شویم که به پیکره ی وسیع

درخت مهدوی که : «اصلها ثابت و فرعها فی السمّاء» است به پیچش بنشینیم  

که این است معنای واقعی « واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا »

 

مولای من! گل زهرا !

نیمه ی شعبان سال 86 هم سپری گشت و نیامدی. بهتر است این گونه قلم زنم که :

نیمه ی شعبان گذشت و ما نیامدیم .

چرا که تو بر بام هستی سکنی گزیده ای تا شاید ما را تکانی و حرکتی

  به سوی شما باشد ولی هیهات ...

 

مولای من!

تو بر ما ببخشا که تو را اینگونه منتظِر نهاده ایم.

آخر تو را باید منتظَر بخوانند یعنی کسی که مردمان به انتظارش نشسته اند و او

مردمان را به ناز نیامدنش می نوازد. ولی جهل بشر قرن 21 او را به جایی کشانده که

امام منتظَر را منتظِر نامیده است.

جهل او بر عقل او غلبه یافته و اینگونه پردازش ذهنی را به ثمر نشانده است که آن

منجی به پرده نشسته منتظِر بماند تا او جهالت و حماقت را به سر منزل مقصود که چیزی نیست

مگر گمراهی و ضلالت برساند و بعد اگر فرصتی شد توبه ای ! سپس ظهور را به انتظار نشیند !

 

همین دلیل و پاسخ در سوال عقولی که از علّت نیامدنت می پرسند کافی است،

که:او برای پیشبرد اهداف و آرمانهایش که فقط و فقط برای بشر مثمر ثمر است

محتاج به چند صد نفر شخصیّت می باشد و نه شخص .

 

ای بشر تو را چه شده است که در پاسخ به سوال به کجا می روم ؟در مانده ای !

تا کی تکیه گاهت تفکّر زاید و حاشیه نشینت خواهد بود ؟

                                                                                  « حمید روضه سرا »

 

قسمت اول که تموم شد امید وارم که بحث رو خوب دنبال کرده باشید

راستش قسمت دومش هم آمادس ولی به خاطر اینکه طولانی نشه و شما

رو زیاد خسته نکنم اون رو ننوشتم ... تا یه روز دو روز دیگه بیاد برا قسمت دومش

قسمت دوم بیشتر در مورد علّت غیبت (که در قسمت اول گفته شد) مانوور میره

 

حالا نظر شما در این مورد چیه ؟

  


لينک به نوشته  |   
 
  عیدتون مبارک     سه شنبه 6 شهریور1386-9 بعد از ظهر-محمد علی (صادق)   

 

 

امشب، شب میلاد عزیز حیدر است          از درد فراقش همه دیدگان  تراست

 

فریاد زنید از دل و جان، منتظران :   «فریاد أناالمهدی بزن که مِهتر است»

 

 

*بیت دوم ممکنه به اشتباه بندازتون.

شاعر به منتظران میگه که فریاد بزنید و به امامتون بگید که :

 « فریاد أناالمهدی رو سر بده چونکه بزرگترین فریاد هاست »

 


لينک به نوشته  |   
 
  دو عاشق یا دو معشوق     دوشنبه 5 شهریور1386-11 بعد از ظهر-محمد علی (صادق)   

یه خاطره

 

می خوام داستان یه پسر کوچولو رو واستون تعریف کنم که خیلی

کامران جونش رو دوست داشته.

این آقا کامران دوست دوران بچگی شه

این دو تا معشوق (یا عاشق) از وقتی که خیلی خیلی کوچیک بودن با هم

با هم بازی کردن تا اینکه به شیش سالگی رسیدن . (حالا بعدش چی ؟)

این آقا که دارم ازش میگم خودمم (صادق کوچولو )

 می خوام وارد یه تراژدی بشم ( شاید براتون جالب باشه !!!)

تا قبل از شیش سالگی یه شهره دیگه زندگی می کردیم (دور تر از شهر فعلی)

 من و کامران هم شب و روز  با هم بودیم ولی وقتی که داخل هفت سالگی رفتم

اومدیم به خونه ی جدیدمون که اینجا باشه  و کامران گلم رو تنها گذاشتم

هنوز لحظه ی آخر یادم نمیره که من عقب ماشین باری نشسته بودم و

کلّی اسباب و اثاثیه هم این ور و اون ورم بود و کامران هم با پاهای  کوچولوش سعی میکرد

که تا جایی که میتونه دنبال ماشین بیاد ( انگار می دونست دیگه همدیگه رو نمی بینیم)

اون می خواست که منو یه خورده بیشتر ببینه ولو برای چند ثانیه ( منم همینطور)

این صحنه اونقدر برام تلخ بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم ( تصویری از هفت سالگی)

خب به خونه ی جدید اومدیم و من کلاس اول رو شروع می کردم

ولی من و مدرسه ی بدون کامران ؟ ( مگه ممکنه ؟)

کامران اینا هم یه زمین نیمه ساز داشتن  نزدیک خونه جدیدمون (عامل عذابم همین بود)

باباش بهم قول می داد که کامران رو میاره  و دوباره مثل قدیما ...

حالا بگم از مدرسه رفتنم که شده بود سوژه ی روز خونوادمون:

می گفتم من مدرسه نمی رم تا کامران رو نیارید پیشم.

ولی مگه دست مامان و بابایه من بود ؟

بهونه های مختلف می آوردم که مدرسه نَرَم

مثلن میگفتم اگه می خواید مدرسه برم باید سه جفت جوراب بپوشم

به این امید که مامانم یه فکری برام بکنه

مامان هم می گفت هوا گرمه . سه جفت جوراب می خوای چی کار ؟!

وقتی دید زیر بار نمی رم به حال خودم ولم می کرد

منم وقتی بر می گشتم پر رو پر رو  یکی یکی جورابا رو در می آوردم

و اعتراضی نمی کردم (خودم خواسته بودم دیگه)

یا اینکه بدون هیچ حرف و حدیثی قبول می کردم که برم مدرسه!!!

ولی می رفتم یه کنجی توی کوچه میشستم. کیفم رو سر پام می ذاشتم

و می موندم تا وقت بگذره ( چه اعتصابی !!! )

مامانم هم که به رفتار اون روزم شک کرده بود، اومده بود

و من رو با این حالت توی خیابون دیده بود و... (بقیش رو خودتون حدس بزنید)

از اون طرف کامران هم به خانوادش فشار می آورد ( این رو بعدن فهمیدم)

واسه نمونه باباش بهم گفته بود که اگه اومد به خونه (زمین ) یه سر بزنه

کامران رو هم با خودش بیاره

جالب اینجاست که من هم همیشه اون طرفا می پلکیدم تا شاید ماشینشون رو ببینم

تا اینکه یه روز باباش اومد و کامران رو نیوورد

من که نمی تونستم دقّ دلیم رو سر باباش خالی کنم و تنها

زورم به مامانم می رسید ( مثل خیلی از شماها !!! )

رفتم دست مامانم رو گرفتم و اونو به صحنه ی حادثه ! آوردم

بهش گفتم که:

 نیگاه کن جای چرخای ماشین باباش هنوز روی

گِلای در خونشون مونده ولی کامران رو با خودش نیوورده ... آخه چرا ؟!!!

( ببخشید که یادم رفت بهتون بگم دستمال کاغذی همراهتون باشه )

خلاصه بگم که این آرزو به دل ما موند که کامران اینا توی این خونه پیداشون بشه

خونه که کامل شد، کرایه دادنش به یکی دیگه . ( اینم دلم رو آتیش زد )

توی این ده یازده سال فقط دو سه بار رفتم پیشش

که اونم با التماس هایی که شب و روز به بابام می کردم عملی شد

بار اول که بعد از مدت ها می دیدمش ( شاید سیزده سالم بود )

مثل دو تا غریبه به هم دیگه نیگاه می کردیم، از هم خجالت می کشیدیم

نمی دونستیم از چی بگیم، ( کامران، باهام دوست میشی ؟!!!!!!!!!!!)

آخرین باری که دیدمش حدودن چار سال پیش بود

ولی از اونوقت دیگه ندیدمش و نمی دونم چه شکلی شده.

 

ایشالله خدا نصیبتون نکنه

 


لينک به نوشته  |   
 
  جمعه ها از پی هم می گذرد ...     جمعه 2 شهریور1386-8 بعد از ظهر-محمد علی (صادق)   

 

دوست دارم برایت بنویسم. امّا یادم آمد که باید به گلدان ها آب بدهم .

مادرم گفته است، اگر به شمعدانی ها آب بدهم، آنها برای آمدن تو دعا می کنند.

راست می گوید. از وقتی که مرتّب آبشان می دهم،

دست های سبزشان را به سوی آسمان گرفته اند.

هنوز هم تفأل می زنم. پیش از نوشتن این نامه، فال زدم. آمد:

 

دیری است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

                                 

                                                             « ر . بابایی »  

 

خدایا تو که خیلی مهربونی پس چرا نمی رسونی آقا رو ؟؟؟

شاید تقدیر این بوده که این جمعه هم نیاد !!!

باز هم بار دگر جمعه ای آمد و رفت ...

 


لينک به نوشته  |   
 
  اشک تولّدم به خاطر بهشت بود ( تولّدت مبارک ، خودم !!! )     پنجشنبه 1 شهریور1386-11 قبل از ظهر-محمد علی (صادق)   

 

در چنین روزی بود که به خاک غریب دنیا پا نهادم

هنوز یک دقیقه از آغاز زندگی نگذشته بود

که اشک ریختم و گریستم

اینها اولین هایی بودند که پیمان دوستی با من بستند

گویی قرار بود همیشه با من باشند

شاید به این خاطر گریه  کرده ام که به دنیای فانی پا نهاده ام

و شاید این اولین شکایت هر نوزادی باشد که چرا

« پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ؟»

مگر جایگاه اشرف مخلوقات در بهشت جاودانه نبوده است ؟

 

( راستشو بخوایید می خواستم که روز تولّدم رو به خودم تبریک بگم

 ولی دیدم که خشک وخالی نمیشه یه پست فقط به خاطر خودم بذارم

به همین خاطر یه مطلب دیگه با اون قاطی کردم تا شما هم استفاده کنین )

 


لينک به نوشته  |   
 

اطلاعات شما :