دوباره جمعه ای گذشت و نیامدی . مولا جان! همه شب محاسبه ی نفسی به راه می اندازم و علّت نیامدنت را در ظلمات و گناهان خود می یابم .
امشب می خواهم راز دل با تو وا گشایم . بدان که اگر به انتظار چون منی نشسته ای تا خوب شوم و بیایی ، همچنان غیبتت به درازا کشیده می شود.
می دانم که علت العلل نیامدنت منم . خوب می دانم که گناه و گستاخی من است که ، جمعه ای از پس جمعه دیگر می آید و می رود ولی صدای دلربایت به گوش طنین انداز نمی شود .
آخر مولای من ! چگونه دل و ذهنی که یک هفته را به گناه و فکر گناه اختصاص داده در جمعه ای منتظر صدای دلربایت باشد .
در دانه زهرا !
گرچه به عمل دلت را می آزارم ولی خود بهتر می دانی که سلولها و تک سلول های وجودم با نام و یاد تو مولای نازنینم پا برجا واستوارند .
از آن وقت که از منبرت شنیدم که روحانی باصفایی گفت : روزی صد مرتبه شیعیانت را دعا می کنی بر خود لرزیدم که چه بی انصاف آدمیم که مولایم دعایم کند و من اجابت نکنم.
چه بگویم و براستی چه چیز برای گفتن دارم که مولای رئوفی چون تو مرا بخواند و من در لبیک دعایش و ندایش سرگردان بمانم .
بر من ببخشا در دانه زهرا !
جمعه ای از پس جمعه ای می گذرد . نامه های سیاه گناهانم به سان تیری زهرآگین بر قلب پر از درد اندوهت مینشیند .
از آن زمان که از زبان عالمی عارف شنیدم که هر گناه من سیلی است بر صورت نازنینت دیگر شرم زیستن دارم .
ولی همچنان دست دعایت برای من برافراشته است ؟ و من نیز همچنان سر در آخر شیطان دارم و دنبال بوالهوسیهای خود هستم !
ولی خوب می دانم که همچون جدت پیامبر مهربان بر من می بخشایی و با تازیانه عفو و بخشش این بنده ی رمیده از بند و رکاب را مینوازی ؟
آمده ام که بگویم مولای نازنین تقویم زندگی من سالانه نیست بل هفتگی است از جمعه ای تا جمعه ای دیگر . آنقدر بار گناهانم سنگین است که دیگر حتی در خواب خیمه سبزت را نشانم نمی دهند .
مهدی جان ! در کویر خشک و سوزان قلبم گنبد فیروزه ای جمکرانت مشهود و روزانه دو رکعت نماز عشق را با تسبیح اشک و ارادت به جا می آورم.
ولی منتظر من مباش ای آنکه به انتظارت نشسته اند.
استاد حمید